تبليغاتX
آسمون دوم من


آسمون دوم من

اينجا آسمون دوم يه ستاره ست

http://ghalamnews.org/news-21168.aspx

http://ghalamnews.org/news-21169.aspx

http://ghalamnews.org/news-21170.aspx

...

...

...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:11 توسط ستاره| |

۱: سلام!
۲: دقت کردید امسال چقدر زود تابستون شد؟!

۳:به به..!! رئیس جمهورتون مباااااااارک!!!

حاشیه۱: ایران در حکومت نظامی!

قطع شبکه ی اس ام اس، قطع شبکه ی موبایل تهران، برخورد با تجمعات بدون مجوز فرمانداری ها (؟!! یکی از خارج از ایران اینو بشنوه احتمالا تصور می کنه اینجا یه ده با روستاست!..)، برخورد با تجمعات خودجوش مردمی، برخورد با اعتراضات، کشت و کشتار، درگیری با مامورین بسیج()، فیلتر کردن سایت ها،...

تا چند روز دیگه آب و برق و تلفن رو هم قطع می کنن که دیگه خیالشون راحت راحت شه! ولی خوشم میاد هیچ تاثیری نداره.

آخه بدبختا! این ملت بیچاره دهه های ۵۰ و ۶۰ و جنگ و تظاهرات مردمی و... رو گذروندن، اونوقت از شماها و تهدیدهاتون بترسن؟!..

حاشیه۲: ولی از این حرفا گذشته، من شخصا موافق شعار و درگیری با نیروی انتظامی و یه مشت بسیجی نیستم. به نظر من مردم باید با آرامش این جریانو دنبال کنن، ولی بی خیال نشن. اونا هم دقیقا همینو می خوان که معترضین رو عصبی کنن. آخه برای اینا که آدم کشتن کاری نداره...

چاره ش تظاهرات آروم ولی پرجمعیت، تحصن، استعفای مسئولین، تعطیلی بازار و .. ست.

حاشیه۳: مواظب باشین این مدت کتک نخورین!

حاشیه۴: اگر وضعیت به همین نحو بمونه من شخصا به افغانستان پناهنده می شم!!

حاشیه۵: ۱۵۰ تا از استادای دانشگاه شریف استعفا دادن!!! فکر کن!!

حاشیه۶: امتحانای سپهر اینا افتاده ۱۵ شهریور به بعد!!!!

حاشیه۷: خدایی عجب جایی زندگی می کنیماااا...!

حاشیه۸: من اصولا موجود سیاسی ای نیستم. دلیلش هم به بلاهایی برمی گرده که سر دور و بریام اومده... اما ایندفعه واقعا، واقعا اوضاع غیر قابل تحمله!

حاشیه ۹: واقعا، واقعا برای کسایی که از رئیس جمهوری به این خائنی و دروغ گویی بدون اطلاعات درست و از سر سادگی حمایت می کنن متاسفم. واقعا متاسفم....

حاشیه۱۰: یه وقتایی واقعا دلم می سوزه. واقعا دلم می سوزه...

"دلسوزی ام ز ناداوری ها و جهل هاست..."

حاشیه۱۱: شب ها ساعت ۱۰.۵ - ۱۰ روی پشت بوم الله اکبر یادتون نره.

پ.ن:

بانگ "الـلـه اکــبر" در پشت بام ها اطمینان بخش قلب های ملت ایران

قلم - عقربه های ساعت که به 10 می رسد، مردم معترض به تقلب در انتخابات در قراری نانوشته، باز هم غریو "الله اکبر" سر دادند و برای آنکه ذکر مبارک "الله اکبر"شان را هم به یغما نبرند، "یاحسین، میرحسین" را تکرار کردند.

به گزارش خبرنگاران قلم نیوز، حامیان میرحسین موسوی و معترضان به تقلب آشکار و بی سابقه در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در نقاط مختلف کشور در قراری نانوشته با هم راس ساعت 10 هر شب برای نشان دادن اعتراضشان ذکر مبارک "الله اکبر" را در پشت بام های خود تکرار می کنند و از خدای یکتا مدد می جویند.

مردم معترض در سراسر کشور امشب برای آنکه ذکر مبارک "الله اکبر"شان را هم به یغما نبرند و قلب معنا نکنند، در میان "الله اکبر"هایشان، شعار "یا حسین، میرحسین" سر دادند.  

حاشیه۱۲: حالم از هرچی...... به هم می خوره.

۴: خوب دیگه سیاست بسه الان میرسن برای فیلتر!

دیگه چه خبرا؟

۵: زبان پاس شدم!!

۶: کتابای جایزه ادبی به دستم رسییییییددددد!

"اینجا خبری نیست"- انتشارات سخن گستر - داستان چهارم

"دایره المعارف نویسندگان و شاعران جوان"- جلد ۳ - صفحات ۹۰ و ۹۱

۷: وای وای وای... کارنامه ها...!

۸: خوب چی کار کنم خیلی شبیه یکیه...(خیلی به این مورد توجه نکنید!)

۹: من تا ۱۰ روز دیگه وقت دارم یه کم نفس بکشم! بعدش احتمالا یا کلاسم یا باید بشینم این همه کتاااااااااااااب که رو هم تلنبار شده رو بخونم!

۱۰:سه هفته پیش مادربزرگم توی حمام زمین خورد و لگنش شکست. فعلا استراحت مطلقه. خوشبختانه عمل لازم نیست ولی خب، باید جوش بخوره و زمان می خواد. دعا کنید لطفا.

۱۱: کریس دی برگ رو تازه دارم کشف می کنم! شاهکاریه برای خودشا!

۱۲: من کم کم دارم به خودم شک می کنم که واقعا توی یه روز مشخص به دنیا اومدم و طی ماه ها(!!) این عمل رخ نداده؟!! من هنوز دارم کادوی تولد می گیرم!!

۱۳:شازده کوچولو (آنتوان دوسنت اگزوپری) رو که حوندین؟؟؟ نه؟!!! حتماااااااااااا بخونین!

۱۴: امشب شب تولد ریحانه ست. دوستت دارم گلم. تولدت مباااااااااارک!

۱۵: تموم شد. یعنی خواستم، و تمومش کردم. خیلی وقت بود تموم شده بود.

۱۶: شاد باشید و آروم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:26 توسط ستاره| |

چرا مي پرسي چه بلايي سرت اومده؟!...

انتظار داري چي جواب بدم...؟؟؟

چرا مي پرسي كي و چي اينقدر داغونت كرده...؟

چرا اين طوري نگام مي كني...

چي مي خواي برات بگم وقتي ديگه حتي نمي تونم حرف بزنم. حتي راحت نمي تونم گريه كنم...

از اين بغض لعنتي و چشماي خيس پنهاني چي مي خواي بدوني؟...

وقتي هيچ كسو نداري كه بتوني به بودنش اعتماد كني...

وقتي هيچ كس نيست كه دستاي يخ كرده تو گرم كنه...

وقتي همه سرشون تو زندگي خودشونه و فقط ادعاي دلسوزي مي كنن...

وقتي همه ي كسايي كه براشون از خودت زدي و دستشونو گرفتي حرفاي خودتو به خودت تحويل مي دن و تو رو فقط يه نردبون؛ يه پل مي بينن براي رد شدن؛

وفتي حتي دو كلمه با نزديك ترين آدماي دور و برت نمي توني راحت حرف بزني...

وقتي همه اون قدر خودخواهن كه...

وقتي صدهزارتا فكر آشغال و مزخرف كه نمي توني از دستشون راحت شي هر روز تموم انرژي تو مي گيره كه ديگه حتي حوصله ي درس خوندن هم برات نمي مونه...

وقتي...

بازم بگم؟!

هي! چي از من انتظار داري ؟...

وقتي حتي از بودن با نزديك ترين كسايي كه توي زندگيتن حالت به هم مي خوره...

چي بگم برات؟...

خودت كه همه ي اينارو مي دوني...

پس نخواه كه بگم...عذابمو بيشتر نكن.

فقط يه چيز...

نگاهتو ازم نگير.

بگو چي كار كنم...........

پ.ن: نه افسرده شدم؛ نه دست از زندگي كشيدم؛ نه به حرفاي تكراري احتياجي دارم؛ نه...

(...)

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:20 توسط ستاره| |

سلام

۱: گلوم منو کشت. ظاهرا تصمیم به خوب شدن هم نداره.

۲: امتحان امتحان امتحان امتحااااااااااااااااااااااااااااااااان! وای!

حاشیه۱: ولی از اینکه از این امتحان مجدد  فصل سه ی فیزیک بعد از ۲ ماه نجات پیدا کردیم(!!) خوشحالم! اگرچه خیلی هم محشر نشد.

۳: شیراااااااااااز !!!!!

روز اول از محلی که مستقر بودیم تا حافظیه - دوباره -  زیر تگرگ(!) پیاده رفتیم...

حاشیه۲: حافظیه................................

 - "تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو ، خیال و کوشش پروانه بین  خندان باش".... (من دیگه چی کار کنم؟...)

- "دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار، وز آنچه با دل ما کرده ای پشیمان باش"... (ببخشید........ همین)

- "یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور، کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور"...(صبر داشته باش نیکی!)

حاشیه۳:

زیر درخت، روبروی خودت - ۱۲:۳۰ تا ۲ ی نصفه شب -  کتابت -

...

مرسی شیخ شیرازی(..........)

- دوباره - رفتیم "ستاره ی فارس"

- دوباره -  Track Race بازی کردیم

حتی - دوباره - یه دعوای حسابی کردیم!!!(...!!!)

حاشیه۴: که خدارو شکر... بازم ببخشید - تقصیر من بود.

- دوباره - شاهچراغ(...) و نگفتنی هام

ولی خوب،

سعدیه رو دیدیم. خدایی ما اصولا از سعدی کم خوندیم و می خونیم اما جدا از گلستان و بوستانش که پند محضه(!!!)، غزلیات فوق العاده ای داره ها!

کاخ کریم خان زند رو دیدیم(واقعا چرا همه اینقدر به این موجود علاقه دارن؟!!) 

باغ عفیف آباد رو دیدیم

و سیزده مونم رو اونجا با وسطی و حکم چهار نفره(!!!) به در کردیم!

 حاشیه۵: "تو می توانی و من این را می دانم"...

امیدوارم خوب باشی. باور کن به من خوش گذشت!

۴: دارسی منو کشته!!!!

۵: اگه گفتید ۹ رووووووووووووز دیگه چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

۶: جدی جدی من ۱۶ سالمه؟!!!!!

۷: "نقطه شروع هدف گذاری این است که بدانید عملا از توانمندی فراوانی برخوردارید. می توانید به آنچه در زندگی می خواهید دست پیدا کنید. کافی ست تلاش فراوان بکنید.

بخش دوم هدف گذاری این است که مسئولیت کامل زندگی خود را بر عهده بگیرید، نه کسی را سرزنش کنید و نه عذر و بهانه ای بیاورید.

با در نظر گرفتن این دو مفهوم - اینکه از توانمندی نامحدود بهره دارید و مسئول کامل زندگی خود هستید - اکنون در شرایطی هستید که به مرحله ی بعدی بروید و آینده ی آرمانی خود را طراحی کنید."

برایان تریسی - هدف(مرسی)

۸:این دبیرخونه ی جایزه ی ادبی منو کشت!!!

۹: امیدوارم خوب باشی.من خوبم. و امیدوارم تونسته باشم منظورمو درست بهت رسونده باشم و اشتباه نفهمیده باشی. امیدوارم اشتباه قضاوت نکنی.......

عکسارم دیدم. فوق العاده قشنگ بودند. جدی می گم واقعا عالی شده بودن. من عاشق اون عکسیم که اون دختر کوچولوه صورتشو پشت دستش قائم کرده بود!! اون عکس گل های آفتابگردون هم خیلی خوشکل بودن.عکس گوجه فرنگی ها هم به طرز عجیبی حس خاصی بهم دادن! اون عکس ذره های برف هم که وااااااااااااااای! خیلی خوشکله!

اگه دوست داشتی و اشکال نداره بگو تا لینک بدم بقیه هم ببینن عجب هنرمند دوست داشتنی ای دوست منه!

حاشیه۶: اجازه دادی

دوستای عزیز عکسای این لینک رو ببینید

www.flickr.com/photos/hamidh

۱۰:آسمون دلتون آفتابی!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط ستاره| |

سلام!
۱: چه خبرا؟ با تعطیلات چه میکنید؟ خوش می گذره؟

۲: مسافرت نرفتید؟ نمیرید؟

چند روز تهران بودم.

حاشيه 1:بالاخره(!!) کاخ سعدآباد رو دیدم! هورا!!!!

البته کل کاخ از حدود ۱۲ تا مجموعه تشکیل شده که دیدن هر کدوم حداقل ۴۵ دقیقه وقت می خواد که جمعا می شه ۵۴۰ دقیقه یعنی ۹ ساعت تمام!!!
ما ۴ تا مجموعه  رو دیدیم.

  • موزه ی مینیاتور فرشچیان( که حدود ۷۰ اثر  از استاد فرشچیان توی ۵ تا سالنش بود)

خیلی خوب بود! من که واقعا حال کردم. مخصوصا دو اثر "خنده" و "خوبی و بدی"،

" که مرا به یاد خود دیرینه ام انداخت..."

  • موزه بهزاد که آثار استاد بهزاد رو در بر داره ولی الان میشه گفت افتضاحه(!!) چون آثار اصل رو هنوز نگذاشتن توی سالن های اصلی، چون ساختمان در حال تعمیره و آثار کپی هست که...

نگم بهتره!!! ولی از من به شما نصیحت اگه رفتید سعد آباد رو ببینید فعلا طرف موزه ی بهزاد نرید که پاک(!!) نا امید می شین!!

  • موزه ی مردم شناسی( که یه چیزی بود افتضاح تر از موزه ی بهزاد!!)

و

  • کاخ موزه ی ملت(کاخ سفید) که واقعا محشر بود. (منم سالن eight Ball اختصاصي مي خواااام!!)


 اونجا با سپهر يه عكس دوتايي با درشكه و لباس محلي گرفتيم كه...

خيلي بامزه شده! سپهر عين خود خان هاي درباره منم بانوي دربار! ملت كف كرده بودن كه ما خواهر برادريم!!!

حاشيه2: دبيرستان فرزانگان(هر دو شعبه) ي اونجارو هم رفتم ديدم. يكي ش طالقانيه و اون يكي (كه تازه تاسيسه) شريعتي.

(هرجور خودت مي دوني درسته جورش كن... فقط كمكم كن)

حاشيه3: شهر كتاب ونك هم رفتم دوباره! از "گروس عبدالملكيان" و "رسول يونان" پيدا كردم كه خيييييلي بهم حال داد!!

حاشيه4: 11 كيلووووووووووومتر(!!) دوچرخه سواري با اين خان داداش نامرد(!!)، پارك چيتگر!!

حاشيه۵: آقاااااااااااااااااااااااااا قبول نيست!!! "شلمان" سپهر خييييييلي سرحال تر از داااااارسي ه!!! بيچاره واقعا فكر كنم دارسي افسردگي مضمن گرفته!! همش خوابه!

فردا هم ميريم به سمت شيراز!

حاشيه۶: بازم بارون و تو و حافظيه و جر و بحث هاي قديمي...! يادش بخير

۳: ماامااااااااااااااان! يكي به داد من برسه!!! نه يكي از سوال هاي مثلثاتو نوشتم نه يك كلمه شيمي خوندم!!!! عربي هم كه بماااااااااااااااند!!

۴: زدم تو كار شعر سپيد! چه مي كنه اين رسول يونان با من...!!

۵: خوووووووووووووووووووش بگذره به همگي!!

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:56 توسط ستاره| |

۱:سلاااااااااااااااااااااام!    

۲:یه سلام تازه ی ۸۸ای!!


۳:چه طورین؟ چه خبرا؟؟

۴: خوش گذشته؟ با عیدی هاتون در چه حالید؟

۵: دیدید اومدم!

۶: سال ۸۸ قراره یه سال خیلی خوب برای همه باشه! شرط می بندم!

۷: من که قبل از سال تحویل عیدی مو از اون  گرفتتتتتتتتتتتتتتتم!! به طور معجزه آسایی(!!) قرار شد با این همه تاخیر توی ارسال مدارک بیوگرافی و عکسم توی "دایره المعارف نویسندگان و شاعران ایران" چاپ شه!!! هورااااااااااااا! (دوستت دارم... خیلی یهویی بهم حال دادی!)

حاشيه۱ : راستش تابستون 87، خیلی اتفاقی یه فراخوان توی اینترنت دیدم به عنوان  "نخستین جایزه ی ادبی ایران" که محدودیت سنی نداشت، تو می تونستی توی دو زمینه ی شعر و داستان کوتاه اثر بفرستی.موضوعش هم آزاد.

بعد بازم خیلی اتفاقی(!) من همینجوری دو سه تا از شعرام و یکی دوتا از داستانامو انتخاب کردمو فرستادم. بازم به صورت کاملا اتفاقی(البته احتمالا این دفعه اشتباه کرده بودن!!!) داستان من برگزيده شد.


حالا قراره دو تا كتاب از طرف دبيرخونه ي اين جشنواره چاپ شه، يكي يه كتاب به نام "اين روشناي نزديك" كه آثار تمام شاعران و نويسنده هاي برگزيده ست. يكي هم "دايره المعارف نويسندگان و شاعران ايران" كه بيوگرافي و عكس همون برگزيده هاست


خوب آخه مي دوني، من احتمالا كوچكترين عضو اين دو تا مجموعه م. به خاطر همين هم خيلي ذوق كردم.

۸: اصولا هرکی این روزا منو می بینه می گه تو چرا اینقدر سرخوشیییییی؟! اینو گفتم که خیلی دقت نکنین!!

۹: نمی دونم چه شباهتی وجود داشت که سال تحویل اصولا هرکی منو می دید می گفت شبیه "سیندرلا"(؟!!) اون شبی که توی قصر بود شدی!!!!؟؟؟ ای بابا!!

۱۰: سپهر براااااااااااااام یه لاااااکپشت اورده!!!!! یه لاکپشت زنده!

حاشیه۲: دقت کردید همه زدن تو کار لاکپشت؟! یه چیزیه تو مایه های "همستر" ۲سال پیش!

حاشیه۳: می دونی اسمشو چی گذااااااااشتم؟! دااااااااااااااااااااااااااااااارسی!!

حاشیه۴ : حالا دیگه تو می تونی اسم اون ۲ تا رو هرچی می خوای بذاااااری!

 ۱۱:  استادم( ) سوم فروردین اصفهان اجرا داره! سالن فرشچیان(خ توحید) ۲۰ تا ۲۲.

۱۲: دلم بدجوری هوای استاد() رو کرده...( این استاد با استاد بالایی فرق می کنه!)

۱۳: کمکم کن ببخشم و بگذرم...

۱۴: یکی بیاد این کارای مدرسه ی منو بکنه!!! دقیقا از اول ترم دوم تا حالا لای کتاب هامو باز نکردم!!!!!! ماماااااااان! کلی هم کار دارم!

۱۵: من فعلا مال هیچ کس نیستم! مال خود خودمم. و این خیییییییلی لذت بخشه...

۱۶: عیدتون مبارک، دلتون شاد، چشماتون آروم...

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:40 توسط ستاره| |

۱: سلام!
۲: بله! درست می بینید! من زنده م و آپ کردم!

۳: اما یه مسئله ی فوق العاده مهم منو به اینجا کشوند!

دوستای گلم لطفا لینک زیر رو باز کنید و مطالبش رو مطالعه کنید و به هرکس به هر نحوی که می تونید ارسال کنید تا بتونیم لااقل از وقوع فجایعی بیشتر از این با اطلاع رسانی جلوگیری کنیم...

http://az-soraya.blogfa.com/post-1.aspx

http://az-soraya.blogfa.com/post-1.aspx

http://az-soraya.blogfa.com/post-1.aspx

بر می گردم! یه کم خلوت شم حتما میام

۴: ااااااااااااااااااااااااااااا چرا چپ چپ نگاه می کنی؟! میام دیگه

۵: شاد باشی و آروم...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط ستاره| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
۱: چطورید؟ دلم کلی تنگ شده بود!

۲: امسالم مثل همیشه تابستون به سرعت نور(!) گذشت و دوباره شدیم دانش آموز(!!؟).

حالا هم که همچنان روزها به سرعت برق و باد می گذرن و ما هنوز به هیچ وجه حس نمی کنیم که سال تحصیلیه ودرس نمی خونیم و کلی کارای متفرقه روی سرمون ریخته!!!( از کارسوق ریاضی بگیرین تا کلاس زبان و تمرینای پیانو و کلاسای خانه ریاضیات و شوراااااااااااااااا و...()

حاشیه۱: تصور کنین که بنده امسال برای اولین بار به پیشنهاد بچه ها برای شورای دانش آموزی کاندید شدم. اونم خیلی اتفاقی!

بعد از انتخابات معاون پرورشی مون صدام زد. فکر می کنین چی گفت؟!
"با ۱۸۷تا رای از بچه های مدرسه()بیشترین آرای شورای امسال رو بدست اوردی! تبریک می گم!!!"

و به این ترتیب گاومون زاااااایید! کم بدبخت بودم ریاست شورا هم خراب شد روی سرم!!!

سوتی نامه(!!):من ظهر تازه فهمیدم که امروز ۳۱() مهر نیست(!؟!!) بلکه اول آبانه!( من هی این شش ماه اول و دوم سالو با هم قاطی می کنم!!)

۳:خوبم! لحظه ایه اصولا ثبات ندارم! ولی دراین لحظه خوبم...

۴: دعام کنید لطفا...

۵: از همه ی دوستایی که این مدت به یاد بودند ممنون(مهدی جان لطف کردی عزیز). و ببخشید که سر نزدم و نیومدم یه مقداری (یه کم بیشتر!) درگیر بودم. و بازم ببخشید که کسی رو برای این آپ خبر نکردم.ایشالله تا چند روز دیگه کارام یه کم مرتب می شه و برمی گردم.کلی حرف دارم!

۵: بر می گردم.

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 17:3 توسط ستاره| |

بر تابلوی کوچک باغچه ی شهرمان نوشته بودند:

"به گل ها دست نزنید،گل صفای زندگی است."

ولی افسوس...

                      که باد سواد نداشت.

پ.ن: بر می گردم...

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:17 توسط ستاره| |

سلااااااااااااااااااااااااام!

چه طورید؟؟؟

خوبید؟ چه خبرا...؟؟

؟!

هان؟!

اینجا چه خبره؟!

چرا این جوری نگاه می کنید...؟؟

چی؟

؟!

...

؟!!؟

آهان...

...

۱: من زنده م! ولی راستش خودمم نمی دونم کجام()...؟!

خوب ببخشید دیگه...

ببخشید که نبودم این مدت و آپ نکردم و ننوشتم و...

ببخشید.

اِااِااِااِااِااِ... هنوز که قهری... ببخشید دیگه...

...

...

...

دیدی دلت سوخت؟!...

۲:باز هم اومد...

اومد اون روزایی که دم غروب پنجره ی اتاقتو به سمت خورشید دلت باز می کنی... صدای ربنای شجریان توی اعماق وجودت می پیچه و طنین اذان موذن زاده ته دلت رو می لرزونه...

اون شبایی اومد که سر سجاده ی دلت می شینی و توی تنهاییهات های ـ های به حال خودت می خندی و گریه می کنی که...

آهای...! "میخوام عاشق تو باشم..."

حاشیه۱: مثل قدیما... یادته؟؟!

اون سحرهایی اومد که ثانیه های مونده تا اذان صبحو با خودت زمزمه می کنی و صدای "الله اکبر" که توی آسمون خاموش ِ روشن شهر می پیچه، دلت یهو می گیره و چشمات...

خلاصه که یک ماهی مهمون سفره ی عشق و تنهایی و آرامش و صفای اون بالاییه ای...

منتها این دفعه دیگه "مهمون ناخونده" نیستی که تا "کم اوردی" بری سر سفره ش...

دیگه " این دفعه دعوت شدی"...

صدات زده که بیا و هرچی دلت می خواد آینه ی دلت رو از این سفره صیقل بده...خودت رو توی آینه ی وجودت نگاه کن... سرت رو بذار توی بغلم و هرچقدر دوست داری اشک بریز از دلتنگی های زمینی ت...

بیا...

فقط بیا...

که من "منتظرت" هستم...

حاشیه۲: منتظر چی هستی؟؟! داره میگه منتظرته...

۳: خلاصه که... آسمون این روزا خیلی قشنگ و آبیه... آسمون دلها هم همین طور!

۴: دم غروب و صدای اذان و بوی بارون... دیگه چی می خوای؟؟!

۵:

فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟

مي‌كني؟راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟دعاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را.خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.

مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.

مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي.

مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

كوچه‌ دلت‌ را چراغاني‌ كن. دمِ‌ در بنشين‌ و منتظر باش.

فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند.
خدا آن‌ سوتر منتظر است. مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند...

‌"عرفان‌ نظرآهاري‌"

۶: ...ولی من منتظر معجزه ات نشسته ام...

۷: هفته ی دیگه:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!! تابستونمون پررررررررررررررررررررررررررررررررررررید!

۸:یک فاینال زبانی دادم... جای دشمنتون خالی...!

۹:الان حدود ۲۳ ساعته که من اصلا نخوابیدم...!!!(الان دارم دیگه توی هپروت سیر می کنم...!!)

۱۰: امیدوارم همگی شاد و آروم و سرحال باشید... دوستتون دارم و به یادتون هستم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin